چشمش که به گنبد افتاد، باز هم خندید، عروسک را به آغوشش چسباند و آرام زمزمه کرد: ﺍﻻ ﻻ ﻻ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ، ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﯽ‌ﮐﺴﯽ ﻧﺎﻟﻢ ...

  لالایی

لالایی

ﻻﻻﯾﯿﺖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺩﺱ ﭘﯿﺮﯼ / ﮐﻪ ﺩﺱّ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﯿﺮﺕ ﺑﮕﯿﺮﯼ
ﻻﻻﯾﯿﺖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺧﻮﻭﺕ ﻧﻤﯿﺎﺩ / ﺑﺰﺭﮔﺖ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﻤﯿﺎﺩ
ﻻﻻﻻﻻ ﮔﻠﻢ ﺑﺎﺷﯽ / ﺗﻮ ﺩﺭﻣﻮﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﺎﺷﯽ
ﺑﻤﻮﻧﯽ ﻣﻮﻧﺴﻢ ﺑﺎﺷﯽ / ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ
...
هنوز لالایی به آخر نرسیده به خواب رفته بود، اما زمین گویا خوابش آشفته شده بود، لرزیده بود و لحظه‌ای بعد ... از مسئولین آسایشگاه گرفته تا دیگر ساکنین آنجا همه عادت کرده‌اند به فریاد هر از چند گاه حلیمه در نیمه‌شب‌ها از میان کابوسی که سال‌هاست از آن شب دهشتناک با اوست.
به ثانیه‌هایی، تنها تل خاکی باقی مانده بود و از زیر آن ویرانی، حلیمه برگشته بود و عروسکی که در آخرین لحظه در آغوش نوه‌اش بود. از وقتی حلیمه را به آسایشگاه آورده بودند، تنها صدایی که از او شنیده بودند لالایی آخر شبش برای این عروسک بود و غیر آن سکوت بود و سکوت.
هیچ‌کس نه می‌توانست و نه می‌خواست که این عروسک را از او جدا کند. در هر وضعیتی او را از خود دور نمی‌کرد.

5a8fed51d1c16.jpg

پرستار که آمد و خبر را به او داد برای اولین بار لبخند بر لبش نشست. برای اولین بار به حرف آمد و پرسید که آیا می‌تواند عروسکش را هم با خودش بیاورد؟ حلیمه عروسک را با خودش به حمام برد، لباس نویی به او پوشاند، به موهای عروسک شانه کشید، از میان کمدش چادر و روسری نویی درآورد و پوشید...
تا روز رفتن هیچ ‌کس در آسایشگاه فریاد نیمه‌شب حلیمه را نشنید.
یک صبح گرم میان تابستان و ویلچرهایی که توسط خدام، سالمندان را برای زیارت حمل می‌کردند،
وارد صحن که شدند باز هم حلیمه سکوت کرده بود. نگاهش را از دیگران می‌دزدید، چشمش که به گنبد افتاد، باز هم خندید، عروسک را به آغوشش چسباند و آرام زمزمه کرد: ﺍﻻ ﻻ ﻻ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ، ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﯽ‌ﮐﺴﯽ ﻧﺎﻟﻢ ...

حمید سبحانی


مطالب مرتبط