دیگر به نقطه آخر خط رسیده بودند. با امضای یک وقف نامه خانه ها را از غربت نجات دادند و هر دو با هم به خانه سالمندان رفتند.

یک تصمیم غریب اما مطابق میل

یک تصمیم غریب اما مطابق میل

در گوشش صدای خنده کودکان را شنید، صدای برخورد توپ به زمین و لی لی کردن های بچه های محله. یاد گذشته ها افتاد. آن روزها که به بهانه پاک کردن سبزی و درست کردن رب دور هم جمع می شدند و حیاط خانه حال و هوای دیگری می گرفت.


برایش روزهای سه شنبه عطر و بویی دیگری داشت. وعده ای قدیمی همسایه ها که با یکدیگر نماز مغرب را به حرم بروند؛ چه در زمستان و چه در تابستان. شب های سرخوشانه زندگیش بود. بوی حرم را با خودش می آورد به خانه.

از آن روزها خیلی گذشته و هر یک از اهالی محله به نقطه ای دیگر از این شهر رفتند. فقط او مانده بود و یک دوست قدیمی. نه تنها آن دو، بلکه خانه هایشان هم در محله یکه و تنها شده بودند، دو خانه در میان خانه های تخریب شده، به چشم می خوردند. دیگر به نقطه آخر خط رسیده بودند. با امضای یک وقف نامه خانه ها را از غربت نجات دادند و هر دو با هم به خانه سالمندان رفتند. یک تصمیم غریب اما مطابق میل.

در میانه راه، قدری آن طرفتر از ورودی، در گوشش صدای خنده کودکان را شنید، صدای برخورد توپ به زمین و لی لی کردن های بچه های محله.


مینا چوپانی


مطالب مرتبط