توکل يعنى آنچه را كه انسان مربوط به خودش است را انجام دهد و آن چيزهايى كه خارج از قدرتش است را به خدا واگذارد.

چند داستان عبرت آمیز در مورد توکل

چند داستان عبرت آمیز در مورد توکل

اين جمله معروف از مولوى «با توكل زانوى اشتر ببند» حديث است. قضيه اين است كه مرد عربى از باديه آمد خدمت حضرت رسول. شترش را همان بيرون، دم دروازه مدينه يا دم مسجد رها كرد يعنى خواباند و عقال نكرد، زانوى شتر را كه طبق معمول بايد ببندند نبست. كسى آمد به او گفت: تو چرا شترت را عقال نكردى؟ گم مى‏ شود. گفت: من توكل كردم. پيغمبر فرمود: برو زانوى شترت را ببند، التَّوَكُّلُ‏ انْ‏ تَعْقِلَ‏ بَعيرَكَ‏: توكل اين است كه عقال شترت را ببندى و توكل كنى به خدا.

يعنى آنچه را كه مربوط به توست بايد انجام بدهى. يك چيزهايى هست كه خارج از قدرت توست؛ تو دنبال كار و وظيفه ‏ات مى‏روى، از آنجا به آن طرف را به خدا واگذار كن. اين با عقال بعير منافات و ضديت ندارد.

نوشته ‏اند كه موسى بن عمران مريض شد. بنى‏ اسرائيل بر او وارد شدند و بيمارى ‏اش را شناختند. به او گفتند اگر فلان دوا را استفاده كنى خوب مى ‏شوى. گفت لا اتَداوى‏ حَتّى‏ يُعافِيَنِى اللَّهُ: دوا نمى ‏خورم تا خدا خودش من را شفا بدهد. دوا را نخورد. فَطالَتْ عَلَيْهِ عِلَّتُهُ: بيمارى او ادامه پيدا كرد. موسى هم منتظر كه خدا شفايش بدهد و خدا شفايش نداد. اوْحَى اللَّهُ الَيْهِ: وَ عِزَّتى وَ جَلالى ...: به او وحى شد: قسم به عزت و جلال خودم كه تو را خوب نخواهم كرد مگر اينكه همان دوايى را كه به تو توصيه كردند بخورى. موسى ديگر چاره‏اى نديد، گفت: همان دوايى كه گفتيد، بياوريد. آوردند و خوب شد.

بعد در دل موسى واقع شد كه چرا خدا من را شفا نداد و گفت بايد اين دوا را بخورى؟ فَاوْجَسَ فى نَفْسِهِ مِنْ ذلِكَ فَاوْحَى اللَّهُ الَيْهِ خدا به او وحى كرد: اردت ان تبطل حكمتى بتوكلك على:‏ تو خواستى با توكلت حكمت من را باطل كنى؟! فَمَنْ اوْدَعَ الْعَقاقيرَ مَنافِعَ الْاشْياءِ غَيْرى؟ تو گفتى كه من دوا نمى ‏خورم خدا من را شفا بدهد؛ مثل اينكه خاصيت شفا را خدا در دوا قرار نداده كس ديگر قرار داده كه اگر دوا بخورى ديگر خدا تو را شفا نداده! همان خدايى كه درد را آفريده دوا را هم آفريده است؛ تو مى ‏خواهى توكل را نقيض و ضد حكمت من قرار بدهى؟

داستان و روايت ديگرى هست كه زاهدى از زهّاد، عابدى از عبّاد- كه معلوم مى ‏شود خيلى مقام عالى هم داشته- از شهرها دورى گزيد و در دامنه كوه اقامت كرد: اقامَ فى سَفْحِ جَبَلٍ. مى‏خواست استغناى از بشر را نشان بدهد. گفت من از احدى از افراد بشر چيزى نخواهم خواست، مى ‏خواهم خدا مستقيم به من روزى بدهد: حَتّى‏ يَأْتِيَنى رَبّى بِرِزْقى: يك هفته تمام به اين حال ماند. فَكادَ يَموت: داشت مى‏مرد و هيچ خبرى برايش نشد. گفت: خدايا اگر مى‏خواهى من را زنده نگه‏ دارى روزى مرا بده، اگر هم نمى ‏خواهى من را زنده نگه ‏دارى پس مرا قبض روح كن و ببر. به او القا و الهام شد كه به تو روزى نخواهم داد مگر اينكه داخل شهر بشوى و در ميان مردم بروى و بنشينى تا روزى ات برسد. مجبور شد، چاره اى نديد، برگشت و آمد در ميان مردم. مردم ديدند آدمى از گرسنگى دارد مى ‏ميرد؛ يكى رفت برايش نان آورد، يكى رفت آب آورد، حالش خوب شد.

در دل خودش به فكر افتاد، مردد شد كه اين چه وضعى است؟ چرا خداوند روزى من را خودش نداد، چرا مرا محتاج مردم كرد؟ به او وحى شد كه ارَدْتَ انْ تَذْهَبَ حِكْمَتى بِزُهْدِكَ فِى الدُّنْيا: تو خواستى با زهدت حكمت من را در دنيا باطل كنى؟! اما عَلِمْتَ انّى ارْزُقُ عَبْدى بِايْدى عِبادى: تو نمى‏دانى كه من بنده خودم را به دست بندگان ديگر خودم روزى مى دهم؟! تو نمى دانى كه براى من اين كه بنده ‏ام را با دست بندگان ديگر روزى بدهم محبوب تر است از اينكه بدون واسطه ديگران روزى بدهم؟!

منبع: گفتارهایی در اخلاق اسلامی، مرتضی مطهری، ص 19 و 47 و 48 با تلخیص و تصرف

تهیه کننده: محمدرضا هادیزاده



مطالب مرتبط