سخت است پزشک باشی و بیماری داشته باشی، اما نتوانی بیمارت را درمان کنی؛ سخت است، هم از این جهت که نتوانسته ای به یک ناتوان و نیازمند کمک کنی، و هم از این جهت که غرور و اعتبار علمیت زیر سؤال می رود. حرفم را می فهمی بهمنیار؟ ...

وسیله بودن شیخ الرئیس (شفا دست خداست)

وسیله بودن شیخ الرئیس (شفا دست خداست)

حمیده غلامی

سخت است پزشک باشی و بیماری داشته باشی، اما نتوانی بیمارت را درمان کنی؛ سخت است، هم از این جهت که نتوانسته ای به یک ناتوان و نیازمند کمک کنی، و هم از این جهت که غرور و اعتبار علمیت زیر سؤال می رود. حرفم را می فهمی بهمنیار؟ من سالیان سال به عنوان بهترین پزشک این سرزمین شناخته شده ام. سنی ندارم، اما در همین مدت کوتاهِ زندگی، توانمندی و دانش و نبوغم در ریاضیات، فلسفه و طب را نشان دادم. هیچ منبع پزشکی هندی، یونانی و یا ایرانی نیست که من بر آن مسلط نباشم. اما حالا با این همه توان، در درمان این درد ناتوان شده ام.

اینها سخنان ابوعلی سینا به شاگرد درجه یک و ممتازش، بهمنیار است. او که سالیان سال برای مردم طبابت کرده و نبوغ خود را در این عرصه نشان داده، حالا با بیماری مواجه شده که بیماریش برای او ناشناخته است. نه تنها او که هیچ طبیبی نتوانسته این درد را درمان کند و همه، چشم امیدشان به او بوده است. اما او نیز در این درمان، درمانده شده است.

ناگهان در میانه صحبت با بهمنیار، به نسخه ای قدیمی از طب هندی دست می یابد. چشمانش برقی می زند و دستی به کتاب خاک گرفته می کشد. رو به بهمنیار می گوید: نسخه این بیماری را باید با این نسخه از طب هندی بپیچم. حتماً می توانم با مطالعه این نسخه، داروی لازم برای این بیماری را بسازم و بیمار را درمان کنم.

او چنان به توان خود و علم و دانش اندوخته ی خود مغرور است که گمان می کند، هیچ دردی نباید بماند که او نتواند درمانش کند. بارها در منابع فقهی و اخلاقی و عرفانی خوانده بود و از اساتیدش هم شنیده بود که شفای بیماران دست خداست، اما آنقدر به توان علمیش اعتماد پیدا کرده بود که این نکته را از یاد برده بود.

کتاب طب هندی را با دقت مطالعه کرد. چند ساعتی روی آن وقت گذاشت؛ خط به خط و نکته به نکته اش را بررسی کرد. بعضی از داروهای پیشنهادی آن را با ترکیب موادی با هم، درست کرد. امیدوار به اینکه لک های روی بدن بیمار با این دارو خوب می شود، ترکیب جدید را به بیمار خوراند. حالا باید صبر می کرد تا دارو اثر خودش را بگذارد و نشانه های درمان پدیدار شود.

ناگهان در میانه صحبت با بهمنیار، به نسخه ای قدیمی از طب هندی دست می یابد. چشمانش برقی می زند و دستی به کتاب خاک گرفته می کشد. رو به بهمنیار می گوید: نسخه این بیماری را باید با این نسخه از طب هندی بپیچم.

پس از گذشت یک روز از آزمایش داروی جدید، حالا نه تنها لک های روی بدن بیمار خوب نشده بود، که پوستش هم به خارش افتاده بود و گلویش نیز می سوخت. بهمنیار در همه ی این مدت در کنار او بود. درماندگی استاد، او را نیز درمانده کرده بود. بیشتر از همه جوشِ استاد را می زد. نگران بود نکند استاد دچار افسردگی شود. خیلی ها در این مدت که او به طبابت مشغول شده، حسادت کرده اند و تلاش کرده اند به هر طریقی که شده او را در ذهن مردم و شاه مملکت تخریب کنند، اما هر بار به طریقی باعث شده اند که نه تنها زمین نخورد که شأنش بالاتر هم برود.

حالا در این وانفسایی که هیچ طبیبی حتی برای دردهای ساده تر از این هم درمانی ندارد و دست به دامان استاد می شود، این درد بی درمان، دارد زمینه تخریب او را در اذهان همه فراهم می کند.

از طرف دربار شاه نیز مأمورانی برای بررسی موضوع آمده بودند و این موضوع را حساستر کرده بود. تمام آبروی شیخ الرئیس به درمان این بیمار و کشف داروی درد جدید بستگی داشت.

ناگهان در بحبوحه آزمایشات و ترکیب داروها، دست از کار کشید. بهمنیار مات و مبهوت او را تماشا می کرد. هرچه استاد را صدا زد، جوابی نشنید. استاد انگار در حال خودش نبود. به اتاقک مخصوص خود رفت. هیچ کس اجازه ورود به این اتاقک را نداشت. تنها بهمنیار گاهی توانسته بود استاد را در آنجا بیابد و سری به اتاق بزند.
شیخ الرئیس روی سجاده اش در اتاق نشست. همچون کودکی که در پیشگاه پدر نشسته باشد، پشیمان از غرور خود، رو به درگاه خدا نهاده بود. بلند شد و تکبیر گفت: دو رکعت نماز حاجت. نماز به دعای دست که رسید، صدای زار زار گریه ی استاد از بیرون به گوش بهمنیار رسید. ترسید، نکند برای استاد اتفاقی افتاده است. تا به حال چنین صداهایی از استاد نشنیده بود. سراسیمه به سمت اتاق رفت. در قفل بود. پشت در ایستاد. صدای نجوای استاد را می شنید که می گفت: خدایا! به درگاه تو توبه می کنم. نفهمیدم و مغرور شدم. تو را که همیشه در کنارم بودی، ندیدم. تویی که هر چه دارم از تو دارم. بهمنیار تمام اینها را از پشت در می شنید و با خود می گفت: این حرفها از استاد درسی است که اگر نیاموزم، خسارتی جبران ناشدنی را مرتکب شده ام، آن هم از استادی که غرورش مشهور خاص و عام است.

صدای زار زار گریه استاد از بیرون به گوش بهمنیار رسید. ترسید نکند برای استاد اتفاقی افتاده است. تا به حال چنین صداهایی از استاد نشنیده بود. سراسیمه به سمت اتاق رفت. در قفل بود. پشت در ایستاد. صدای نجوای استاد را می شنید که می گفت: خدایا! به درگاه تو توبه می کنم.


افکار بهمنیار از پزشکی و فلسفه به سمت اخلاق سوق پیدا کرده بود که صدای در را شنید. استاد با چهره ای خندان و چشمهایی خیس از اشک، به سوی او آمد. بهمنیار! بهمنیار! یافتم. یافتم. نه، خدا به من نشان داد آنچه را همیشه در کنارم بود و نمی دیدم. بهمنیار نمی دانست استاد از چه صحبت می کند. پرسید: استاد! چه چیز را فهمیدید.

استاد بدون درنگ از کنارش رد شد و به سوی آزمایشگاه رفت. بعد از ساعاتی با دست پر به سمت بیمار رفت. هفته بعد، بیمار با پای خود در بازار راه می رفت و همه او را به خود نشان می دادند و می گفتند: این فرد، سند مهارت و تبحر شیخ الرئیس در علم پزشکی است.


مطالب مرتبط