آنقدر به حرم می آییم تا با شنیدن صوت قرآن گوش های فاطمه شنوا شود

راز دعای مادرم

راز دعای مادرم

به قول مادرم رازهای مگوی زیادی وجود دارند که اگر هرکس حتی به یک نفر بگوید دیگر اسمش راز نیست. ولی من خیلی دوست دارم راز مادرم را وقت دعا بدانم. فقط دیروز دیدم که مادرم یواشکی به مادربزرگم می گفت که از ته قلبش ایمان دارد که قرآن معجزه خودش را دارد، آن هم در ماه رمضان.

...
امروز سحر طبق معمول هر روز به حرم رفتیم. وقتی قاری سوره اسراء را خواند، راجع به نیکی به پدر و مادر خیلی تأکید کرد. من به امام رضا (ع) قول دادم که هیچ وقت مادرم را اذیّت نکنم تا امام رضا (ع) مرا دوست داشته باشد؛ به اندازه تمام تسبیح های نذری مادرم و دعاهایم را مستجاب کند.

کنار مادرم نشستم. به دستهای زیبایش که قرآن را خط می برد، نگاه می کردم. دستهایش را محکم در دستانم گرفتم و هشت بار بوسیدم. با التماس به چشمانش نگاه کردم و گفتم: «مامان، امروز راز مگویت را درباره فاطمه به من می گویی؟» اشک از چشمان مادرم همچون مرواریدی درخشان روی قرآن افتاد و آرام زیر لب گفت: «آنقدر به حرم می آییم تا با شنیدن صوت قرآن گوش های فاطمه شنوا شود». بعد لبش را محکم گاز گرفت که چرا این حرف را به من گفت. دلم هوری ریخت پایین. انگار توی دلم یکی بالا و پایین می پرید.

5b20d186dd7f7.jpg

با خودم گفتم یعنی فاطمه نمی شنود. اشک هایم را از گوشه چشمم پاک می کردم تا مادرم نبیند و غصه بخورد. فاطمه را محکم بغل کردم و داخل صحن راه می بردم. طفلی خوابش برده بود. به امام رضا (ع) می گفتم که خواهش می کنم همین امروز فاطمه خوب شود همین حالا و مثل باران اشک از چشمهایم بیرون می آمد.

در همین فکرها بودم که صدای اذان بلند شد. ناگهان فاطمه از خواب پرید. به سمت صدا خیره شده بود. ولی... حیف که او نمی شنود. بعد از نماز حال مادرم، حال من و حتّی فاطمه خیلی خوب بود. مادر گفت: «نگران نباش دخترم. دلم گرم است که فاطمه خوب می شود.» ولی من نگران نبودم. از لحظه اذان که یک آرامش عجیب به من دست داده بود، دیگر کسی در دلم بالا و پایین نمی پرید. به قول مادرم انگار ته دلم قرص شده بود.


وحدانه شریف آخوندی


مطالب مرتبط