دو حکایت از یک زندگی

در حضور احترام گفتگو کنید

در حضور احترام گفتگو کنید

داوود روی کاناپه لم داده و محو تماشای برنامه‌ی فوتبال است. الهام نوک مبل نشسته و با دلواپسی زل زده به رو به رو. الهام آرام می‌گوید: داوود!
داوود همین طور که چشم از تلویزیون برنمی‌دارد می‌گوید: هوم؟
الهام با ترس و لرز می‌گوید: می‌گم!
داوود مشتش را به پایش می‌کوبد و می‌گوید: ای بخشکی شانس!
الهام باز می‌گوید: می‌گم داوود!
داوود بی توجه، بازی را تعقیب می‌کند. الهام می‌گوید: مامانم فردا شب دعوتمون کرده شام خونه شون. می‌گفت بابا... داوود سریع بر می‌گردد رو به الهام و زل می‌زند توی صورتش: حتما اون شوهر خواهر مزخرفتم طبق معمول اونجا است. نه؟
الهام با لبخندی مصنوعی می‌گوید: آخه مگه جمشید چی کارت کرده؟ چرا اینقدر ازش بدت می‌آد؟
داوود شانه هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید: اصلا من از این بشر خوشم نمی‌آد بازم حرفیه؟
دوباره زل می‌زند به صفحه‌ی تلویزیون. الهام شروع می‌کند به جویدن ناخن هایش و بعد با تمسخر می‌گوید: واسه چی ازش بدت می‌آد؟ چون پولداره؟ تحصیلات عالی داره؟ ماشین مدل بالا انداخته زیر پای خواهرم؟
داوود ظاهرا بی توجه، بازی را دنبال می‌کند. الهام ادامه می‌دهد: تو چیکار کردی تو این همه سال زندگی؟ یه نگاه به دورو برت انداختی؟
با غیظ می‌گوید: حتی عرضه خریدن یه ماشینو نداشتی، خونه که سرتو بخوره!
ادامه می‌دهد: فقط داری چشم می‌کشی ببینی کی بابای مریض من پاش از میون برداشته بشه تا یه پولو پله‌ای گیرت بیاد!
داوود دندان ‌هایش را به هم فشار می ‌دهد و چشم از تلویزیون برنمی‌دارد.
الهام ادامه می‌دهد: اگه زن همون منصور...
داوود فریاد می‌کشد: ساکت شو! نمی‌خوام اسمشو بشنوم. فهمیدی؟
-چیه به رگ غیرتت برخورد؟ اسم منصور که...
داوود نعره می‌زند: گفتم ساکت شو! و با مشت محکم می‌کوبد روی میز کوچک شیشه‌ای . با خرد شدن شیشه و خونی شدن مچ دست داوود، الهام بلند شد و شروع کرد به جیغ کشیدن!
صدای داد گزارشگر تلویزیون همراه با جیغ الهام در فضای خانه می‌پیچد: گل ل ل ل ل...

5b24c081d5c38.jpg

داوود روی کاناپه لم داده و محو تماشای فوتبال است. الهام نوک مبل نشسته و با دلواپسی زل زده به رو به رو. بعد از کمی تردید بالاخره سکوت را می‌شکند: داوود!
داوود صدای تلویزیون را کم می‌کند و سرش را می‌چرخاند به طرف الهام: جانم؟
الهام چشم‌های نگرانش را به داوود می‌دوزد: مامانم فردا شب دعوتمون کرده خونه‌شون. می‌گفت بابا....
داوود زل می‌زند توی چشم های الهام: خب؟
الهام با چشم‌های پر از اشک به داوود نگاه می‌کند: می‌گفت بابا اصلا حالش خوب نیست!
الهام آرام گریه می‌کند. داوود کنارش می‌نشیند. دست هایش را محکم می‌گیرد و شمرده شمرده می‌گوید: الهام جان! منم موقع مریضی مامانم همچین روزایی رو دیدم. می ‌دونم دوتایی با هم از پسش برمی‌یایم. همین طور که به الهام نگاه می‌کند لبخند می‌زند: می‌خوای الان پاشیم بریم پیششون؟
الهام سرش را تکان می‌دهد. داوود دستمال کاغذی را به طرفش دراز می‌کند و از جا بلند می‌شود. پس پاشو الهام جان! پاشو یه زنگ بزن ببین چی لازم دارن تا سر راه براشون بخریم.
الهام صورتش را پاک می‌کند و با عجله از جا بلند می‌شود.

منبع: کتاب ختم به خیر، موسسه خدمات مشاوره ای جوانان پژوهشهای اجتماعی


مطالب مرتبط