مردم! امام حسین علیه السلام و خاندان مطهرش شهید شدند که عزت مسلمین لکه دار نشود؛ که انسانیت از بین نرود. امام رضا علیه السلام هم این چنین با کسانی که بین سیاه و سفید...

داستان: همه فرزند آدمند

داستان: همه فرزند آدمند

حمیده غلامی


گفت: مردم این زمانه؟! اسم مردم روی اینها گذاشتن حرام است. اینها مردم نیستند، اینها فرد فرد مخلوقاتی هستند از جنس انسان که انسانیت در آنها نیست.
گفتم: بالاخره همه فرزندان آدم و حوایند.
گفت: بله؛ اما مثل روز روشن است که اینها فرزندان هابیل نیستند. اینها از نسل قابیلند که نتوانست برادرش را ببیند. اینها هم مثل او بهره ای از آدمیتِ آدم نبرده اند. او هم همینطور بود که هابیل و همه خوبی های هابیل را ندید و او را به قتل رساند. مگر رنگ سیاه و سفید و زرد و قرمز فرقی با هم دارند؟! تازه آنچه که این مسئله را تعجب برانگیزتر می کند، اینکه اگر هر کدام از زرد و سیاه و قرمز نبودند، سفیدی تنها به چشم نمی آمد و اصلاً معنایی پیدا نمی کرد. حال چطور اینها این قدر ادعایشان می شود؟! چطور خودشان را برتر از همه انسانها می دانند؟! چطور به خودشان اجازه می دهند، به همه انسانهای دیگر ظلم کنند و دستور بدهند و هیچ حسابی هم برای خود قائل نباشند؟!
مدتها بود که می خواستند این قانون را با زور به مردم بقبولانند. قانون نبود که، حکم بردگی بود. حکم حیوانیت انسانهای آزاده را نوشته بودند و به جای قانون می خواستند به آنها قالب کنند. اما یکی باید جلوی این همه ظلم و جور می ایستاد. یکی باید ذهن این مردم را بیدار می کرد تا بتوانند در مقابل جفای روزگار غدّار بایستند. او حالا برخاسته بود. نمی دانست با برخی از این جماعت حزبِ باد چه کار کند. آنها نمی دانستند و یا نمی خواستند بفهمند و بدانند که این قانون چه بر سر آنها و خانواده شان خواهد آورد. نمی خواستند مردم کوچه و خیابان بفهمند که دارند آنها را از سگ هم، پست تر می کنند. اگر یکی از آنها، یک سگِ آنها را در خیابان می کشت، باید اعدام می شد. اما اگر سگِ آنها، یکی از مردم را تکه تکه می کرد، هیچ محکمه ای برای رسیدگی به این جنایت و مجرم بودن صاحب آن، بلکه حتی خود سگ وجود نداشت. سگِ نجس العین از انسانِ اشرف مخلوقات برتر می شد و این جماعت آن را نمی فهمیدند. او حالا باید خودش آستین ها را بالا می زد و می آمد وسط میدان. تصمیم گرفته بود خود، یک تنه مردم را بیدار کند.

قانون نبود که، ... حکم حیوانیت انسان های آزاده را نوشته بودند و به جای قانون می خواستند به آنها قالب کنند؛ اما یکی باید جلوی این همه ظلم و جور می ایستاد. یکی باید ذهن این مردم را بیدار می کرد تا ...


دهه آخر ماه صفر بود و مردم مشغول عزاداری سالار شهیدان و امام رضا و پیامبر و امام حسن محتبی علیهم السلام بودند. این مردم مخلص، تنها از ضعف آگاهی رنج می بردند. هر چه می کشیدند به خاطر ندانستن بود. آنها نمی دانستند چه بلایی می خواهد بر سرشان بیاید. اگر می دانستند، آن قدر غیرت داشتند که دست به کار شوند و اقدامی بکنند. او می خواست آنها را آگاه کند.
شب، هنگام سخنرانی به بهانه عزاداری برای امام رضا علیه السلام این حدیث را خواند: «اباصلت هروی از مردی بلخی نقل کرد که در سفر به خراسان با امام رضا علیه السلام همراه بودم. هنگام غذا خوردن، امام دستور داد همه غلامان سودانی و دیگران بر سر سفره بنشینند ... »
جمعیت گوش تا گوش در مسجد نشسته بودند و سخنانش را می شنیدند. همه چیز برای یک انتخاب بزرگ آماده بود. همه چیز برای انتخاب عزت و آزادگی بر اسارت و بردگی آماده بود. او باید تیر خلاص را در همین محفل بر تابوت زورگویان سفیدپوست می زد.
ادامه داد: «امام رضا علیه السلام دستور دادند همه غلامان سودانی و دیگران بر سر سفره بنشینند. به امام عرض کردم: فدایت شوم؛ بهتر نیست برای این غلامان سفره ای جداگانه پهن شود؟ امام فرمود: ساکت! خدای همه یکی، پدر و مادر همه یکی و دین یکی است. ملاک و معیار برتری انسانها، نزدیکی آنها به خداست.»
به اینجا که رسید از وسط مجلس صداهایی به گوش رسید. عده ای می خواستند مجلس را به هم بزنند. با بردن نام پیامبر، صلواتی از مردم گرفت تا فضا را آرام کند. سپس ادامه داد: «مردم! امام حسین علیه السلام و خاندان مطهرش شهید شدند که عزت مسلمین لکه دار نشود؛ که انسانیت از بین نرود. امام رضا علیه السلام هم این چنین با کسانی که بین سیاه و سفید فرق می گذاشتند، برخورد نمود. شما هم به امامانتان اقتدا کنید و اجازه ندهید عزت و غیرت و آزادگی و کرامت شما را به بردگی بگیرند.

از وسط مجلس صداهایی به گوش رسید. عده ای می خواستند مجلس را به هم بزنند. با بردن نام پیامبر، صلواتی از مردم گرفت تا فضا را آرام کند. سپس ادامه داد ...


سخنرانی به اوج خودش رسیده بود. با حرارت هرچه تمام تر، مردم را از فاجعه ناگواری که داشت به بهانه قانون و قانونگرایی بر سرشان می آمد، آگاه کرد. مجلس هر لحظه ملتهب تر می شد. جاسوسان خانِ ظالم، که اوضاع را اینطور دیدند، از وسط جمعیت بلند شدند و آرام از بین جمعیت بیرون رفتند تا از خشم مردم در امان بمانند.
همینطور با حرارت داشت سخنرانی می کرد. مردم هنوز به نقطه جوش نرسیده بودند. باید کمی بیشتر آنها را تحریک می کرد. باید رگ غیرتشان را به جوش می آورد. باید ارزش کرامتِ انسانی فرد فردشان را به آنها یادآوری می کرد. آن قدر گفت و گفت و گفت که ناگهان از میانه مجلس، یکی بلند شد و فریاد برآورد: مردم! چرا نشسته اید؟ از این صریحتر به شما بگویند؟! به پا خیزید. الله اکبر. الله اکبر.
جمعیت از جا برخاستند. فریاد الله اکبر در دل روستا طنین انداز شد. همه یک صدا و یک دل شده بودند. دیگر کسی تابِ مقاومت در برابر آنها را نداشت. حالا یکی پیدا شده بود که آنها را رهبری کند. یکی از نسل پیامبر خدا. به طرف درِ خروجی حرکت کردند. تمام کوچه پس کوچه های اطراف مسجد پر از جمعیت شد. مردمی هم که در خانه هایشان بودند، به سیل خروشان جمعیت پیوستند. زن و مرد، کوچک و بزرگ، همه و همه آمده بودند. یک صدا و یک دل. به طرف کاخِ خان حرکت کردند. انگار سِیلی آمده بود و می خواست بنیان زندگی خان را بکَنَد و با خود ببرد. اما این بار سیلی از جنس مردم.
هنوز خیلی از مسجد دور نشده بودند که خبر آمد، خان و دار و دسته اش فرار کردند.


مطالب مرتبط