برای اینکه امام را دست بیندازد، گفت: اگر راست می گویی که معجزه داری و خدا به حرفت گوش می کند، به همین دو شیر بگو بیایند مرا بخورند. مجلس مثل بمب ترکید...

داستان: قدرت بی نهایت

داستان: قدرت بی نهایت

حمیده غلامی


به دلش صابون زده بود که ولیعهد می شود. به خصوص که مأمون پسری نداشت و به او هم خیلی اعتماد داشت. همه چیز طبق خواسته او پیش می رفت. فقط از یک چیز نگران بود. آن هم خود خلیفه بود. روی وعده های مأمون نمی توانست حساب باز کند. مأمون از این وعده ها به خیلی ها داده بود و دقیقاً سر بزنگاه آنها را دست خالی رها کرده بود. بالاخره از همان چیزی که می ترسید بر سرش آمد. مأمون علی بن موسی را به ولایتهدی منصوب کرد.
همه نقشه هایش نقش بر آب شد. حالا در کوچه و بازار همه جا سخن از علی بن موسی بود. همه از او تعریف می کردند و این تعریفها او را آزار می داد. به شدت به علی بن موسی حسادت می کرد. او دلش می خواست همه از او نام ببرند. دوست داشت مردم درباره حمید بن مهران بگویند، نه علی بن موسی.
آن سال خشکسالی عجیبی در خراسان رخ داده بود. او که چشم دیدن علی بن موسی را نداشت، با همکاری اطرافیان مأمون این شایعه را پراکنده کرد که پا قدم علی بن موسی و ولایتعهدی او باعث بدیُمنی و باران نباریدن شده است. وقتی شایعه میان مردم پخش شد، مأمون که نقشه های زیادی برای کنترل و مهار علی بن موسی و شیعیان ایشان کشیده بود، به شدت از این موضوع ناراحت شد. او احساس می کرد این کار باعث می شود تا نقشه های او نقش بر آب شود. دنبال علی بن موسی فرستاد. وقتی امام آمد، رو به امام گفت: پسرعموجان. مردم می گویند امسال باران نباریده و خشکسالی شده است. اگر صلاح می دانید، برای نماز باران به بیابان بروید تا خدا به آبروی شما خشکسالی را از این مردم بردارد. امام پذیرفت و قرار شد روز دوشنبه برای نماز باران به بیرون بروند. آن روز جمعه بود.
روز دوشنبه امام به همراه دسته های مختلف مردم به طرف بیابان حرکت کرد تا نماز باران بخواند. حمید بن مهران نیز با جمعیت همراه شد تا ببیند می تواند بهانه ای برای تخریب امام به دست بیاورد یا نه.
امام نماز خواندند و دعا کردند. آسمان صاف بود و خورشید در وسط آسمان جا خوش کرده بود. گرمای سوزان تابستان امان مردم را بریده بود، اما آنها که به امامت علی بن موسی ایمان داشتند، می دانستند که این گرما ماندنی نیست و به زودی باران خواهد بارید.

همه چیز طبق خواسته او پیش می رفت. فقط از یک چیز نگران بود. آن هم خود خلیفه بود. روی وعده های مأمون نمی توانست حساب باز کند. مأمون از این وعده ها به خیلی ها داده بود و دقیقاً سر بزنگاه آنها را دست خالی رها کرده بود.


بعد از دعای امام، آسمان ابری شد. گرد و خاک همه جا را فرا گرفت و شهر در آستانه یک طوفان بزرگ قرار گرفت. مردمی که برای تماشای جریان آمده بودند، تا گرد و خاک را دیدند به سمت خانه هایشان حرکت کردند. امام فرمود: بایستید. این ابر قرار نیست برای شما ببارد. این ابر مأمور به باریدن در منطقه ای دیگر است. باز مردم به انتظار ایستادند. همه تماشا می کردند. دوباره ابری آمد. باز مردم برخاستند تا به خانه هایشان بروند. باز امام فرمود: این ابر باران شما را به همراه ندارد. این اتفاق ده بار تکرار شد. مردم آرام آرام داشتند خسته می شدند. برای بار یازدهم ابری آمد. امام فرمود: این ابر مأمور به باریدن در سرزمین شماست، اما تا شما پناهگاهی پیدا نکنید، نخواهد بارید.
هر کس توانست پناهگاهی برای خود پیدا کرد. آنگاه ابرها شروع به باریدن باران کردند. آنقدر باریدند که همه مزارع و کشتگاه ها سیراب شدند.
وقتی باران تمام شد، همه دور امام جمع شدند. امام شروع کردند به سخنرانی. همه چیزهایی که درباره امامت و قدرتهای الهیِ امام باید به مردم می گفتند را بالای منبر گفتند. بهترین فرصت بود و امام از بهترین فرصت، بهترین استفاده را کردند.
از آن روز به بعد، مردم در کوچه و بیابان می گفتند: دعای علی بن موسی باعث باریدن باران شد. او امام حقیقی است. خدا به دعای او باران را بر ما فرستاد.
حمید بن مهران داشت از حسادت می مرد. طالقت نیاورد. آمد پیش مأمون و شروع کرد از امام بد گفتن؛
- این مردک علی بن موسی فکر می کند به دعای او باران باریده. توهم بَرَش داشته که امامِ منصوب از طرف خداست. شما هم که هیچ کاری انجام نمی دهید.
مأمون: چه کار باید بکنم؟ فعلاً از دست من کاری برنمی آید.
حمید بن مهران: لااقل مجلسی تشکیل دهید و بزرگان شهر را خبر کنید تا در حضور آنها او را خراب کنم. آنچنان تخریبش کنم که دیگر جرأت نکند برکات آسمانی، که خدا فرستاده را، به دعای خود نسبت دهد.
مأمون داشت به خواسته خود می رسید. حالا حمید بن مهران هم در مسیر نقشه او حرکت می کرد. با خوشحالی گفت: من موافقم. بگویید از همه بزرگان دعوت کنند. خودت هم مجلس را مدیریت کن.

... برای بار یازدهم ابری آمد. امام فرمود: این ابر مأمور به باریدن در سرزمین شماست، اما تا شما پناهگاهی پیدا نکنید، نخواهد بارید. هر کس توانست پناهگاهی برای خود پیدا کرد ...


روز موعود فرا رسید. همه بزرگان در مجلسی جمع بودند و مأمون و علی بن موسی روی دو تخت در کنار هم نشسته بودند. حمید بن مهران وارد شد و بدون مقدمه چینی، رو به علی بن موسی گفت: شنیده ام مردم بارانی را که خدا فرستاده به دعای تو نسبت می دهند. چرا مردم را از این کار باز نمی داری؟
امام: من ضامن کارهای مردم نیستم.
حمید بن مهران: تو خودت هم خوب می دانی که اگر قرار باشد خدا به برکت وجود کسی باران ببارد، آن کس خلیفه است که مقام ولایتعهدی را به تو داده با اینکه شایسته آن نبودی.
هنگام گفتن این کلمات، روبروی خلیفه ایستاد و تعظیم کرد.
امام: من مردم را از بیان نعمت های خدا منع نمی کنم. ضمناً جایگاه من نسبت به رفیق تو، مثل جایگاه یوسف پیامبر نسبت به پادشاه مصر است.
مأمون از این سخن جا خورد. امام او را با خلیفه کافر مصر مقایسه کرده بود. اما نمی توانست چیزی بگوید. حمید بن مهران گفت: خیلی گستاخ شده ای علی بن موسی! هر چه دلت می خواهد می گویی. تو گمان کرده ای بارانی که خدا فرستاده، به خاطر دعای تو بوده؟ گمان کرده ای که مثل حضرت ابراهیمِ خلیل معجزه کرده ای؟
این حرفها را که می زد، چشمش به دسته های تخت مأمون افتاد. روی دسته ها دو شیر حکاکی شده بود.
برای اینکه امام را دست بیندازد، گفت: اگر راست می گویی که معجزه داری و خدا به حرفت گوش می کند، به همین دو شیر بگو بیایند مرا بخورند. مجلس مثل بمب ترکید. همه از این حرف حمید بن مهران خنده شان گرفت. حمید بن مهران هم که فکر می کرد تیرش به هدف خورده، با نیشخندی منتظر عکس العمل امام بود. ناگهان امام از جایش بلند شد. رو کرد به تخت مأمون و بدون معطلی شروع کرد به صحبت با شیرهای روی دسته های تخت. حاضران هنوز داشتند می خندیدند. امام گفت: این مردک بی ادب هتاک را بخورید و قطره ای از خونش را هم باقی نگذارید.
ناگهان خنده روی لبها خشکید. شیرها زنده شدند و از دسته تخت بیرون آمدند. مأمون از وحشت، به گوشه ای خزید. حمید بن مهران چشمهایش را بسته بود و می خندید. تا چشم باز کرد، دو شیر بزرگ را در مقابل خودش دید. برخی از افراد حاضر به بیرون فرار کردند. آنها هم که ماندند، مات و مبهوت مانده بودند. شیرها به حمید بن مهران حمله کردند و با آرامش او را خوردند. حضار باورشان نمی شد. واقعاً شیرها او را خوردند. حتی قطره ای از خون او را هم باقی نگذاشتند. فرشی که حمید بن مهران روی آن ایستاده بود، کاملاً تمیز بود. انگار هیچ وقت آنجا نایستاده بود.

برای اینکه امام را دست بیندازد، گفت: اگر راست می گویی که معجزه داری و خدا به حرفت گوش می کند، به همین دو شیر بگو بیایند مرا بخورند. مجلس مثل بمب ترکید.


شیرها پس از خوردن او به مأمون نگاهی انداختند. مأمون وحشت زده شده بود. شیرها به زبان آمده و به امام گفتند: اجازه بدهید این را هم به رفیقش ملحق کنیم. مأمون از ترس غش کرد. اما امام با آرامش موضوع را دنبال می کرد. دستور داد گلاب بیاورند و مأمون را به هوش بیاورند. وقتی به هوش آمد، دوباره شیرها همان درخواست را از امام کردند. مأمون ناامیدانه نگاهی به امام انداخت.
امام رو به شیرها فرمود: نه. این قرار است تقدیری را که خدا برای من رقم زده، عملی کند. شما به جایگاهتان برگردید.
لحظه ای بعد، شیرها در دسته تخت بودند. انگار هیچ وقت از آنجا بیرون نیامده بودند.


مطالب مرتبط