احمد به سمت او نگاهی تند کرد و سپس به سمت دروازه های شهر حرکت کرد. عامر پسر تاجر بزرگ شهر نیشابور بود که با احمد پسنده نزد بی بی شطیطه درس ...

داستان: در آرزوی میزبانی امام

داستان: در آرزوی میزبانی امام

حمیده غلامی


شنیده بود که امام رضا علیه السلام از مدینه به طرف خراسان به راه افتاده است و لحظه به لحظه به شهر نیشابور نزدیکتر می شود.
عصایش را برداشت و به سمت قبرستان شهر به راه افتاد. مردم سراسیمه و با اشتیاق به سمت دروازه شهر در حرکت بودند. همه منتظر ورود امام رضا علیه السلام به شهر بودند. آهسته آهسته و عصازنان خودش را به بالای قبری رساند. نشست و دستش را روی قبر گذاشت و فاتحه ای خواند. بعد انگار یاد چیزی افتاده باشد، رو به سنگ قبر گفت: یادت بخیر بی بی؛ یادت هست که چقدر برای ما دلسوزی کردی؟ یادت هست وقتی امام صادق علیه السلام به شهادت رسید، مردم بر سر جانشین او اختلاف نظر پیدا کردند؟ فقط تو بودی که مطمئن بودی که امام موسی کاظم علیه السلام، امام بر حق است. بقیه اما شک داشتند یا دلشان نمی خواست او را به امامت قبول کنند، چون منافعشان به خطر می افتاد. یادت هست بی بی؟ آن موقع که ابوجعفر خراسانی می خواست به مدینه برود تا امام واقعی را پیدا کند، همه، خمس و هدایای شان را به او دادند که به امام برساند و تو هم یک درهم و تکه ای پارچه به ابوجعفر داده بودی. ابوجعفر خجالت کشیده بود آن را ببرد و تو گفته بودی: خدا از حق شرم ندارد، من چرا باید شرم کنم که همین مقدار سهم خمس من نمی شود.
یادت هست که ابوجعفر وقتی امام را پیدا کرده بود، هدایا و خمس ها را به ایشان تقدیم کرده بود، اما امام همه را برگردانده بود، جز تکه پارچه شما و آن یک درهم خمستان؟ یادت هست امام از پارچه بافته شده دست خواهرشان برایت فرستادند تا کفنت شود؟ خاطرت هست که امام خودشان نماز آخر تو را خواندند؟ نمی دانم یادت هست یا نه، ولی من خوب یادم هست. یادم است که پدر عامر و زهیر و مسعود و فرحان، همگی فتحی مذهب شدند و وقتی ابوجعفر برگشت، دلیل برگرداندن آن همه اموال از طرف امام را فهمید.
یادت هست همان روزها به من چه گفتی؟ گفتی: احمد جان! تو یک روز میزبان ولی خدا می شوی. این را آن روز گفتی و امروز من منتظر ورود ولی خدا به نیشابورم.

یادت هست وقتی امام صادق علیه السلام به شهادت رسید، مردم بر سر جانشین او اختلاف نظر پیدا کردند؟ فقط تو بودی که مطمئن بودی که امام موسی کاظم علیه السلام، امام بر حق است. بقیه اما شک داشتند یا دلشان نمی خواست او را به امامت قبول کنند ...


احمد پسنده، این حرفها را بلند بلند و با سوزی از ته دل، به بی بی شطیطه می گفت. بی بی شطیطه ای که حالا سالها بود که از دنیا رفته بود. او که مورد اعتماد امام موسی کاظم علیه السلام بود و امام، خودشان بر جنازه او نماز میت خواندند.
ناگهان از پشت سر صدایی شنید: احمد! تو هنوز از این پیرزن دست برنداشته ای؟! بس کن دیگر؛ بی بی شطیطه مرده است. سالهاست که مرده، من و تو الان ریش هایمان هم سفید شده، اما تو هنوز مثل بچه های کوچک با او درد دل می کنی. بلند شو که اگر کسی تو را در این حالت ببیند، حتماً می گوید، پسنده دیوانه شده است.
از سر قبر بی بی برخاست و رو به دروازه شهر به دوردست خیره شد. حالا عامر به او رسیده بود و در کنارش ایستاده بود. عامر گفت: امام خیلی نزدیک شده اند و چیزی نمانده که به دروازه های شهر برسند. حتماً وقتی برسند بهترین خانه شهر را برای سکونت انتخاب می کنند و بهترین خانه شهر مال من است. لبخندی زد و گفت: ببینم احمد! در چه فکری هستی؟ نکند خیال می کنی امام به خانه محقر و کوچک تو پا می گذارند. بعد با پوزخند گفت: گمان نمی کنم امام چنین خطایی مرتکب شوند.
این را که گفت: احمد به سمت او نگاهی تند کرد و سپس به سمت دروازه های شهر حرکت کرد. عامر پسر تاجر بزرگ شهر نیشابور بود که با احمد پسنده نزد بی بی شطیطه درس می خواندند. او بعد از فوت پدرش، صاحب تمام اموال او شده بود و حالا بزرگترین تاجر شهر لقب داشت.
عامر و احمد، وقتی به دروازه های شهر رسیدند که بیرون شهر غلغله ای برپا بود. آنقدر جمعیت زیاد بود که جای سوزن انداختن نبود. عامر تند و تند جمعیت را کنار زد و در کنار تخته سنگی جایی برای خود پیدا کرد و از بالا به منظره دوردست چشم دوخت. در تخیل خود، امام را می دید که به خانه او آمده و برای او افتخار و آبرو و اعتبار زیادی درست کرده است. در خیالاتش می دید که او صاحب تمام زمین های اطراف شده، فقط به این دلیل که امام رضا علیه السلام به خانه او آمده و مردم او را فردی معتبر و متدین می دانند.
ناگهان با صدای احمد به خود آمد. امام آمد؛ امام آمد. کاروان امام به دروازه ها نزدیک و نزدیک تر شد. جمعیت به هلهله پرداختند و شادی کردند و به استقبال امام رفتند. هرکس دلش می خواست میزبانی امام را، او به عهده بگیرد. احمد هم هرچند دلش می خواست، اما با حرفهای عامر توی دلش خالی شده بود. با خودش می گفت: نکند حرفهای بی بی غلط باشد؟ نکند هرچه که عامر گفت درست از آب دربیاید؟ ناامیدانه به سیل مشتاقان و استقبال کنندگان پیوست. امام که وارد دروازه های شهر شدند، هرکس اصرار داشت میزبان امام شود، اما امام هوشمندی به خرج دادند و فرمودند: به شیوه جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله، شتر را رها کنید. در آستانه هر خانه که خوابید، همانجا میهمان می شوم. شتر از خانه های مجلل ابتدای شهر گذشت. به خانه عامر نزدیک شد. عامر دل توی دلش نبود. با غرور و افتخار سینه را سپر کرد و جلو آمد و قبل از اینکه شتر بخواهد در آنجا بماند، افسار آن را گرفت و گفت: یا ابن رسول الله! افتخار بدهید بنده که بزرگترین تاجر این شهر هستم پذیرای شما باشم و از شما میزبانی کنم. اما امام اصرار داشتند که شتر، میزبان را انتخاب کند. شتر از در خانه عامر گذشت و عامر در میانه جمع خشکش زد. تمام اعتبار و آبرویی که گمان می کرد با میزبانی امام به دست می آورد، با گذشتن شتر، محو شد.

امام را می دید که به خانه او آمده و برای او افتخار و آبرو و اعتبار زیادی درست کرده است. در خیالاتش می دید که او صاحب تمام زمین های اطراف شده، فقط به این دلیل که امام رضا علیه السلام به خانه او آمده و مردم او را فردی معتبر و متدین می دانند.


دنبال شتر راه افتاد تا ببیند بالاخره این افتخار نصیب چه کسی می شود.
شتر آمد و آمد و به کوچه ای رسید. در انتهای کوچه، خانه ای محقر بود که هیچ کس رغبتی برای میهمانی در آن را نداشت. شتر در آستانه در ورودی آن خانه ایستاد. به اطراف نگاهی کرد و درست در جلوی در زانو بر زمین زد. همراهان امام پرسیدند: این خانه، از آن کیست؟ کیست که به میزبانی علی بن موسی مفتخر شده است؟ احمد، آرام آرام و بُهت زده صفوف مردم را شکافت و نزدیک شد. در پیشگاه امام ایستاد و گفت: سلام بر ولی خدا، امام علی بن موسی الرضا. افتخار بزرگی است که نصیب این حقیر شده تا میزبان شما باشم. عامر از میان مردم صدایی آشنا را می شنید، ولی صاحب صدا را نمی دید. جمعیت را با زور کنار زد و خودش را جلو کشاند. باورش نمی شد. این احمد پسنده بود که میزبان امام شده بود. احمد چشم چرخاند و نگاهش به نگاه عامر قفل شد. هر دو یاد سخن بی بی افتادند که گفته بود: احمد! روزی تو میزبان ولی خدا خواهی شد.


مطالب مرتبط