نیم نگاهی به همسرش و قاضی می انداخت و دوباره سرش را پایین می گرفت و به کفش های کهنه اش چشم می دوخت. این کفشها را از ابتدای ازدواجشان نگه داشته ...

داستان: داغی بر سینه

داستان: داغی بر سینه

حمیده غلامی

مرد آهسته کیفش را باز کرد و برگه ای را به قاضی نشان داد و گفت: آقای قاضی! من نمی توانم با کسی که به من اعتماد ندارد و مهریه اش را به اجرا گذاشته و من را به دادگاه کشانده، زیر یک سقف زندگی کنم. بعد با قیافه ای حق به جانب و مظلوم، در گوشه ای از دادگاه روی صندلی نشست. قاضی نگاهی به برگه انداخت و سپس مرد را از زیر عینک ذره بینی اش براندازی کرد و رو به زن گفت: خانم! شما از دست ایشان شکایت کرده اید؟
زن: بله آقای قاضی.
قاضی: چطور مدعی هستید که زندگیتان را دوست دارید و در عین حال می روید و از شوهرتان شکایت می کنید؟! این تناقض در رفتار و ادعای شما را نمی رساند؟ فکر نمی کنید این نوع برخورد شما باعث کدورت بیشتر و بر هم خوردن زندگی می شود.
قاضی پشت سر هم این حرفها را می زد و زن در تمام این مدت سرش پایین بود و گوش می داد. هیچ حرفی نمی زد و کاملاً سکوت کرده بود. این حرفها را بارها و بارها از آدم های اطرافش شنیده بود. پدرش، مادرش، خواهر بزرگتر و عروس خانواده شان، همگی همین حرفها را زده بودند. حالا قاضی همانها را تکرار می کرد. اما او هیچ حرفی در مقابل این حرفها به قاضی نمی زد. همه ی حرفها را بارها و بارها به دیگران زده بود. مادرش که همیشه غمخوارش بود، بیشتر پای صحبت های او نشسته بود و از درد دل های او شنیده بود. تمام دلخوریش هم از مادر به خاطر این بود که او خوب می فهمید که در این مدتِ زندگی با شوهرش چه کشیده و چرا اقدام به شکایت علیه شوهرش کرده است، اما با این حال باز از او خواسته بود که از شکایتش صرف نظر کند.
مرد در تمام مدت همانطور مظلومانه و آرام روی صندلی نشسته بود. گاهی نیم نگاهی به همسرش و قاضی می انداخت و دوباره سرش را پایین می گرفت و به کفش های کهنه اش چشم می دوخت. این کفشها را از ابتدای ازدواجشان نگه داشته بود. حالا هشت سال بود که آنها با هم زندگی می کردند و او در این مدت کفشها را نگه داشته بود. بارها آن را به دست غلام کفشدوز، تعمیرکار کفشی که در ابتدای کوچه محل زندگیشان مغازه کفاشی داشت، سپرده بود تا تعمیرش کند. اگر پولی را که بابت تعمیر این کفش به او داده بود، جمع می کرد می توانست سه جفت کفش چرم تبریزی با آن بخرد، اما او نمی توانست از این کفشها دل بکند.
به کفشها چشم دوخته بود و به حرفهای قاضی گوش می داد.
زن همانطور با سکوت، همچون شوهرش به حرفهای قاضی گوش می داد. قاضی یکی یکی موارد را بیان می کرد.
قاضی: حالا شوهر شما هم حق دارد که درخواست طلاق بدهد، چون شما بودید که آغاز کننده این روند اشتباه بودید.
حرفهای قاضی همچون پتکی توی سر او فرود می آمد. به اینجا که رسید دیگر طاقت نیاورد. با صدای بلند داد زد: آقای قاضی! شما زن نیستید. قاضی لحظه ای سکوت کرد. تعجب کرده بود. زن بعد از سکوتی طولانی، حالا به سخن آمده بود.

مرد در تمام مدت همانطور مظلومانه و آرام روی صندلی نشسته بود. گاهی نیم نگاهی به همسرش و قاضی می انداخت و دوباره سرش را پایین می گرفت و به کفشهای کهنه اش چشم می دوخت. این کفشها را از ابتدای ازدواجشان نگه داشته بود. حالا هشت سال بود که آنها با هم زندگی می کردند ...


زن بغض کرد و با گلویی بغض گرفته گفت: شما زن نیستید آقای قاضی، تا بفهمید زنها در زندگی چه نیازهایی دارند. زن عاطفی و حساس است. اگر به او محبت شود، اگر شخصیت او مورد احترام قرار گیرد، اگر برخورد منصفانه ببیند، آنقدر عاشق می شود که هیچ دردی او را از پا در نمی آورد. آقای قاضی! شما تا به حال زایمان کرده اید؟
قاضی: این چه حرفی است می زنید خانم؟! من که زن نیستم!
زن: من هم همین را گفتم آقای قاضی! شما زن نیستید تا ببینید یک زن چگونه به خاطر عشق و علاقه ای که به فرزندش دارد، درد زایمان را که از درد جان کندن سخت تر است، تحمل می کند.
قاضی: این حرفها چه ربطی به موضوع دادگاه دارد، خانم؟
زن: آقای قاضی ربط دارد؛ من یک زنم. با همه احساسات و عواطف زنانه. شما بر مسند قضاوتی نشسته اید که شما را موظف می کند، تا بر مبنای دین عمل کنید. دین می گوید: با اهل و عیالتان لطیف برخورد کنید. از این آقا سؤال کنید در این مدتی که با من زندگی می کند، چند بار به من ابراز محبت کرده؟ چند بار به من گفته دوستت دارم؟ مگر پیامبر نفرمود که به زنتان بگویید دوستت دارم که این حرف از قلبش بیرون نمی رود؟
مرد سرش را پایین انداخته بود. گوشهایش سرخ شده بود و به حرفهای همسرش گوش می داد. وسط حرف همسرش، خواست واکنشی نشان دهد که قاضی اجازه نداد.
زن ادامه داد: آقای قاضی! مگر مهریه حقّ زن نیست؟ پس چرا باید برای گرفتن آن از دست شوهرم شکایت کنم؟ مگر من واجب النفقه او نیستم؟! اگر هستم پس چرا باید کفشی را به پا کنم که هشت سال پیش خریده ام و بارها تعمیر شده و الان وقتی به آن نگاه می کنم، از خودم خجالت می کشم. آقای قاضی! من زن طمعکار و بدجنسی نیستم. از آن زنها نیستم که حقوق شوهرم را نفهمم. اگر باور نمی کنید از خودش بپرسید. من برای آبروی او نگران بودم، و گرنه حقوق خودم را مطالبه نمی کردم. مگر امام رضا علیه السلام نمی فرماید که مرد باید بر خانواده اش سخت نگیرد و گشاده دست باشد؟ بپرسید که چرا او همه داراییش را در بانک سرمایه گذاری می کند، ولی حاضر نیست حتی برای خودش یک جفت کفش بخرد. به کفشهایش نگاه کنید.
قاضی چشمش به کفشهای مرد افتاد. مرد کفشهایش را پشت صندلی پنهان کرد، اما کفشها آنقدر کهنه بود که از پشت پایه صندلی هم می شد تشخیص داد که دیگر قابل استفاده نیستند و این پاها هستند که از آنها محافظت می کنند نه اینکه آنها از پا محافظت کنند.

آقای قاضی! من زن طمعکار و بدجنسی نیستم. از آن زنها نیستم که حقوق شوهرم را نفهمم. اگر باور نمی کنید از خودش بپرسید. من برای آبروی او نگران بودم، وگرنه حقوق خودم را مطالبه نمی کردم.


زن همینطور صحبت می کرد. قاضی تلفن را برداشت و شماره ای را گرفت. گفت: بگویید پرونده مطالبه مهریه خانم را بیاورند.
حالا هر دو پرونده روی میزش بود. رو به مرد گفت: شکایت شما مردود است و نمی توانید همسر خوبتان را طلاق بدهید، چون او عیب و ایرادی ندارد. اما شما خانم! می توانید مهریه تان را تمام و کمال از او بگیرید.
اگر از این به بعد هم کوتاهی در حق او بکنید باید به من پاسخ بدهید.

مرد سرش را پایین انداخته بود. خودش هم از کرده اش پشیمان بود. تا به حال نشده بود با همسرش به صحبت بنشیند و درد دلهای او را به این روشنی بشنود. تازه فهمیده بود که چرا همسرش اینقدر با او مدارا کرده و چرا حالا طاقتش طاق شده و به مطالبه مهریه رو آورده است. از خودش خجالت می کشید. به این فکر کرد که خدا را شکر که قاضی طلاق را رد کرد.


مطالب مرتبط