آنقدر خبرچینی و هوچی گری کردند تا میانه دو طایفه را برهم زدند. این شد که بیست سال تمام، دو طایفه بزرگ شمال خراسان از هم جدا افتادند. سرداری ها، بهرام بیگی ها را به...

داستان: حلقه وصل

داستان: حلقه وصل

حمیده غلامی


همه اش از آن روز لعنتی شروع شد. همان روزی که از شهر آمدند به روستای ما تا قانون اصلاح اراضی را اجرا کنند. قانون زور بود و کاریش هم نمی شد کرد. یک روز آمدند و گفتند باید زمینها به این صورتی که ما می گوییم بین اهالیِ روستا تقسیم شود. همه چیز از همان روز شروع شد.
طایفه بهرام بیگ و سرداری، سالیان سال بود که در این روستا با هم زندگی می کردند. به هم دختر داده بودند و از هم دختر ستانده بودند. چه عروسی ها که با هم به پا نکرده بودند. هر سال ایام شادی و ولادت امامان که می شد، بساط عروسی به راه بود. دو طایفه در هم تنیده بودند و خوش و خرم با هم زندگی می کردند، تا اینکه آن روز سیاه از راه رسید.
بهرام بیگی ها مالدار بودند. گاو و گوسفند داشتند و دامداری روستا دستشان بود. در عوض، سرداری ها کشاورز و زمین دار بودند. قانون اصلاح اراضی که تصویب شد، گفتند کسانی که زمین های بزرگ چند هکتاری دارند باید این زمین ها را به قطعه های کوچکتر تقسیم کنند و فقط قسمت کمی از آن را برای خود نگه دارند. معنای این قانون این بود که سرداری ها خودشان را از هستی ساقط کنند تا قانون اجرا شود.
گرفتن زمین از طرف بهرام بیگی ها هم زورکی بود و کاریش نمی شد کرد. اگر نمی گرفتند، به جرم ممانعت از اجرای قانون، به زندان می افتادند.
این وسط، بودند عده ای هوچیِ بی همه چیز که دوره افتادند و آنقدر خبرچینی و هوچی گری کردند تا میانه دو طایفه را برهم زدند. این شد که بیست سال تمام، دو طایفه بزرگ شمال خراسان از هم جدا افتادند. سرداری ها، بهرام بیگی ها را به حرام خوری متهم کردند و بهرام بیگی ها، سرداری ها را به بی منطقی و اتهام زنی و درک نکردن شرایط. حتی بهرام بیگی ها برای خلاصی از این مخمصه پیشنهاد داده بودند، حالا که زمین ها تقسیم شده، بیایید دامهایمان را هم تقسیم کنیم تا کمتر به حق کسی ظلم شود. اما سرداری ها قبول نکرده بودند.

طایفه بهرام بیگ و سرداری سالیان سال بود که در این روستا با هم زندگی می کردند. به هم دختر داده بودند و از هم دختر ستانده بودند ... هر سال ایام شادی و ولادت امامان که می شد، بساط عروسی به راه بود. دو طایفه در هم تنیده بودند و خوش و خرم با هم زندگی می کردند، تا اینکه آن روز سیاه از راه رسید.


روستا امامزاده ای داشت که تا قبل از اصلاح اراضی، هر روز چراغش به مراسمی روشن بود. یک روز مراسم شادی و عروسی و عید، و یک روز هم مراسم عزا و مصیبت و احیا. از وقتی این قانون به مردم تحمیل شد، چراغ امامزاده هم کم سو شد. دیگر رونق سابق را نداشت. فقط گاه گاهی که مناسبتی داشتند، از امامزاده استفاده می کردند. آنقدر دیندار بودند که با هم بر سر امامزاده دعوا نکنند، اما دیگر کاری به کار هم نداشتند. هرکس برای خودش مراسم می گرفت.
روستا به برهوتی تبدیل شده بود که انگار خاک مرده روی آن پاشیده اند. نه کشاورزیِ روستا برکت داشت و نه دامداری آن رونق.
تا اینکه یک روز مهندسی از شهر آمد تا در روستا سکونت داشته باشد. اوایل که آمد، کسی محلش نگذاشت، اما کم کم انگیزه برای رقابت طایفه ای باعث شد که هر طایفه به نحوی او را به خدمت بگیرد. رقابت بین دو طایفه قبلاً هم بود، اما حالا با گذشته توفیر داشت. این رقابت با رفاقت همراه نبود. تبدیل شده بود به صحنه جنگ و رقیب هم شده بود دشمن.

از وقتی این قانون به مردم تحمیل شد، چراغ امامزاده هم کم سو شد. دیگر رونق سابق را نداشت. فقط گاه گاهی که مناسبتی داشتند، از امامزاده استفاده می کردند. آنقدر دیندار بودند که با هم بر سر امامزاده دعوا نکنند، اما دیگر کاری به کار هم نداشتند.


کم کم مهندس که بر اوضاع مسلط شد، به فکر سوءاستفاده از اختلاف دو طایفه افتاد. از این طایفه برای ضربه زدن به آن طایفه باج می گرفت و از آن یکی برای از میدان به در بردن این یکی. هر روز که می گذشت، مهندس پولدارتر می شد و زمین ها و دامهای بیشتری می خرید. مردم اول نفهمیدند که چه کلاه گشادی سرشان رفته است. وقتی هم که فهمیدند، کار از کار گذشته بود. دیگر با توپ هم نمی شد تکانش داد.
زمین های اطراف امامزاده وقف امامزاده بودند. سالها پیش، آن موقع که دو طایفه با هم رابطه خوبی داشتند، به خاطر ارادت به امامزاده، این زمین ها را که بهترین زمین های منطقه از نظر کیفیت محصول به حساب می آمد، وقف امامزاده کرده بودند. محصول هر هکتار این زمین با پنج هکتار زمین های دیگر برابری می کرد. مهندس، دندانِ طمع تیز کرده بود که هر طور شده، این زمین ها را تصاحب کند. هر کار کرد متولیان امامزاده راضی به فروش زمین های وقفی نشدند. می گفتند مال وقفی را نمی شود فروخت. مهندس اما کوتاه بیا نبود. از هر اهرم فشاری برای فشار به متولیان استفاده می کرد. یک روز با تبصره و قانون، یک روز با تطمیع و یک روز هم با تهدید و زور. حتی چند نفری را هم اجیر کرده بود که مزاحم خانواده و زندگی متولیان شوند، تا مگر آنها از موضع خودشان کوتاه بیایند. اما مسئله به این سادگی ها نبود. مسئله امامزاده و اموال موقوفه بود. شوخی بردار نبود. اگر مال خودشان بود، شاید اینقدر مقاومت نمی کردند و سختی ها را به جان نمی خریدند، اما امامزاده حرمت داشت و آنها هرگز راضی نمی شدند این حرمت شکسته شود.
مهندس هنوز هم سوار بر مرکب اختلاف دو طایفه، هر کاری که دلش می خواست می کرد. یک روز گاوهای مزرعه اش را رها کرده بود میان زمین های امامزاده. کلی از محصولات آن سال موقوفه زیر پای گاوها له شد و از بین رفت. مهندس اما زیر بار خسارت نرفت و گفت: من که از اول گفتم این زمین ها را بفروشید و خودتان را خلاص کنید.
هیچ کدام از دو طایفه برای نجات امامزاده پا پیش نمی گذاشت. می ترسیدند اختلاف میان آنها باعث شود ضربه بدتری به امامزاده وارد شود. می سوختند و نمی توانستند کاری بکنند. تا اینکه یک شب که مهندس و دار و دسته اش مست از شرابخواری در کوچه های روستا پرسه می زدند، یکی از آنها به امامزاده بی حرمتی می کند و با دهان نجس و با کفش، پا توی امامزاده می گذارد. متولی که متوجه می شود، می خواهد در مقابل آنها بایستد، اما با چماق به فرق سرش می کوبند و همانجا بیهوش روی زمین می افتد. محیط امامزاده غرق خون شده بود و تا فردا صبح آنقدر خون از بدنش رفته بود که دیگر زنده نماند.
روز مراسم هفت، هنگامی که دو طایفه برای عرض تسلیت به خانه مرحوم آمده بودند، پسر او خونش به جوش آمد و گفت: شما باعث کشته شدن پدرم شدید! شماها با اختلافتان کاری کردید که این مردک خدانشناس هر کاری که دلش خواست در این روستا بکند. آخر سر هم پدر من قربانی این اختلاف شد.

هیچ کدام از دو طایفه برای نجات امامزاده پا پیش نمی گذاشت. می ترسیدند اختلاف میان آنها باعث شود ضربه بدتری به امامزاده وارد شود. می سوختند و نمی توانستند کاری بکنند. تا اینکه یک شب که مهندس و دار و دسته اش مست از شرابخواری در کوچه های روستا پرسه می زدند، یکی از آنها ...


سخنرانی پرسوز و گداز او در مراسم هفت پدر، همه را به فکر فرو برد. انگار همه منتظر چنین حرفهایی بودند. بزرگترهای هر دو طایفه نگاهی به هم کردند و سرشان را پایین انداختند. انگار از هم به خاطر این همه سال اختلاف و دوری خجالت می کشیدند. پسر متولی امامزاده، در نهایت صحبتش را اینطور تمام کرد: اگر می خواهید روح پدر من آرامش داشته باشد و آن دنیا شرمنده امامزاده و مدیون پدرم نشوید، این اختلافات را همین جا کنار بگذارید و روی هم را ببوسید. در حال گفتن این حرفها بود که مهندس با دار و دسته اش وارد خانه شدند. با پررویی تمام برای تسلیت آمده بودند. پسر متولی تا آنها را دید، دوید به سمت در ورودی و جلوی آنها را گرفت و اجازه ورود نداد. اولش مهندس سعی می کرد خودش را کنترل کند، اما بعد به یکی از نوچه هایش اشاره ای کرد و او پسر متولی را با ضربه ای کنار زد تا راه باز شود. همه دو طایفه در حال تماشای این منظره بودند. این صحنه را که دیدند، دیگر طاقت نیاوردند. همه با هم به سمت مهندس و دار و دسته اش رفتند. آنها را از خانه بیرون کردند و با آنها درگیر شدند. با اینکه خیلی از مسن ترها زخمی شدند و دست و پایشان شکست، اما کوتاه نیامدند تا اینکه همه آنها را از روستا بیرون کردند. حالا دیگر با هم متحد شده بودند و قدر این اتحاد را می دانستند. همه اینها را مدیون امامزاده بودند.


مطالب مرتبط