آنچه تو دیدی همین بود، اما آنچه تو ندیدی، این بود که من پس از سالها کوری، راه را یافتم و بینا شدم. او مرا بینا کرد. او چشم من را به دنیایی باز کرد که تا به حال آن را نمی دیدم....

داستان: بیناتر از هر چشم

داستان: بیناتر از هر چشم

حمیده غلامی

عمران گفت: آن شب یکی از بهترین شبهای عمرم بود، هر چند که در روزِ آن به من خیلی سخت گذشت. پرسیدم: به خاطر شکستت در مناظره؟ گفت: نه، من در مناظره شکست نخوردم؛ آنها شکست خوردند، ولی من پیروز شدم. گفتم: چطور پیروز شدی؟! آنچه من دیدم این بود که تو از پسِ استدلال های علی بن موسی بر نیامدی و او تو را در جمع مغلوب کرد.
عمران گفت: آنچه تو دیدی همین بود، اما آنچه تو ندیدی، این بود که من پس از سالها کوری، راه را یافتم و بینا شدم. او مرا بینا کرد. او چشم من را به دنیایی باز کرد که تا به حال آن را نمی دیدم؛ او من را با خدایی آشنا کرد که هیچ وقت نشناخته بودم. همیشه در میان علم های دنیایی و بی فایده غرق بودم و خودم را عالم می دانستم، اما علمی که انسان را کور کند، علم نیست، نادانی است.
گفتم: آن روز چه شد؟ چه شد که این همه، تو را از این رو به آن رو کرد؟
عمران مکثی کرد. قبل از اینکه بخواهد پاسخ بدهد، مردی داخل شد. عمران گفت: بفرمایید داخل. فرمایشی دارید؟ مرد گفت: شنیده ام شما از طرف امام مأمور صدقات و زکات بلخ شده اید. آمده ام تا صدقات و وجوهات شرعی که مردم منطقه بامیان پرداخته اند را به شما تقدیم کنم. عمران اندکی از من رخصت خواست و به امر آن مرد رسیدگی کرد. وقتی آن مرد بامیانی رفت، پرسیدم: شخصیت امام را چگونه دیدی؟ عمران گفت: اول که مأمون ما را به مناظره دعوت کرد، گمانم این بود که او هم مثل ما سرشار از غرور و نخوت است. گمانم این بود که او هم مشتی از استدلال ها و روش های بحث را آموخته و نمی تواند از پس استدلال های من بر بیاید. وقتی وارد مجلس شدم، دیدم جاثلیق هم آنجاست، هربذ هم هست، دیگر بزرگان هم هستند. کسانی آنجا بودند که من در مقابل آنها شاگرد هم به شمار نمی آمدم. خیالم از این بابت راحت بود که او همانطور که مأمون خواسته بود، در پیشگاه مردم و بزرگان، تخریب می شود و ما هم صله مان را از او مأمون دریافت می کنیم و همه چیز به خوبی تمام می شود.

آنچه تو دیدی همین بود، اما آنچه تو ندیدی، این بود که من پس از سالها کوری، راه را یافتم و بینا شدم. او مرا بینا کرد. او چشم من را به دنیایی باز کرد که تا به حال آن را نمی دیدم؛ او من را با خدایی آشنا کرد که هیچ وقت نشناخته بودم.


وقتی جاثلیق را شکست داد، همه ته دلشان خالی شد. من هم کمی ترسیدم. وقتی جاثلیق آنگونه حقیرانه منکوب شد، ما دیگر جرأت بحث را از دست داده بودیم، اما چاره ای نداشتیم. خودم را به دست تقدیر سپرده بودم. مسیحیان همه از جاثلیق ناامید شدند. نوبت به رأس الجالوت یهودی رسید. علی بن موسی به او هم مهلت نداد. بعد از او هم نوبت به هربذ زردشتی رسید. علی بن موسی او را با سخنی کوتاه از پاسخ دادن عاجز کرد. برخورد او با این سه نفر چندان رئوفانه نبود. حالا می فهمم که چرا با آنها اینطور بحث کرد و هیچ مهلتی به آنها نداد. او انگار فهمیده بود که اینها مغرورترین انسان های روی زمینند. او می دانست که آنها به هیچ وجه دنبال حقیقت نیستند و فقط آمده اند برتری خودشان را به دیگران نشان دهند و بتوانند از این طریق مردم را سرکیسه کنند.
بعد از هربذ، همچون کسی که در میدان نبرد هماورد می طلبد، پرسید: آیا کسی هست که سؤالی داشته باشد؟
من به خودم جرأت دادم و گفتم: من با افراد زیادی در کوفه و بصره بحث کرده ام ولی کسی نتوانسته به من ثابت کند که این جهان خدای واحدی دارد. شما برای من ثابت کنید. او نگاهی به من انداخت و گفت: اگر در میان جمع عمران صابی حضور داشته باشد، آن شخص تو هستی. وقتی این را می گفت، نگاه عمیقش در وجودم رخنه کرد. خودم را باخته بودم، اما ذهنم را منسجم کردم و گفتم: بله. من عمران صابی هستم. او درونم چیزی را دید که هیچ کس نمی دید. به او گفتم: اجازه می دهی بپرسم؟ گفت: بپرس ای عمران، ولی منصف باش و بیهوده گویی نکن و از مسیر حق خارج نشو. من که فهمیدم او درونم را خوانده است، گفتم: ای سرور من! من به دنبال حق هستم تا آن را بیابم و به آن چنگ بزنم و از آن جدا نشوم. اگر حق را به من بنمایانی، ابایی ندارم که آن را بپذیرم.
با این سخنم او را از جانب خود خاطر جمع کردم و اینجا بود که زندگی دوباره من کلید خورد. من از آنجا متولد شدم که علی بن موسی به من آموخت خدا کیست، چرا یکی است و چه ویژگی ها و صفاتی دارد.

وقتی جاثلیق را شکست داد، همه ته دلشان خالی شد. من هم کمی ترسیدم. وقتی جاثلیق آنگونه حقیرانه منکوب شد، ما دیگر جرأت بحث را از دست داده بودیم، اما چاره ای نداشتیم. خودم را به دست تقدیر سپرده بودم.


گفتم: اینها که تعریف کردی، همه خوب بود، پس کجا به تو سخت گذشت؟
عمران گفت: بعد از مناظره و گرفتن پاسخ هایم از علی بن موسی، آرام آرام دلم به او مایل شد. تا اینکه ظهر شد و ناگهان او از مجلس برخاست و به سمت اندرون رفت. گفتم: سرور من! کجا می روید؟ دلم نرم شده و شاید با کمی استدلال شما به دین اسلام بگروم. گفت: بر می گردم؛ نماز می خوانم و بر می گردم. نمی دانم از کجا فهمید که من منتظر می مانم. هر طور بود خودم را راضی کردم و منتظر ماندم. لحظات سختی بود. من در میان زمین و آسمان معلق مانده بودم و باید منتظر می ماندم تا او بیاید و مرا به آسمان ببرد یا اینکه خودخواهیم مرا به زمین بچسباند.
وقتی آمد، چندان استدلالی نکرد. با اندکی صحبت ذهن من را باز کرد و من پذیرفتم که مسلمان شوم. وقتی در حضور جاثلیق، رأس الجالوت، هربذ و این همه مقامات لشکری و کشوری حاضر شده بودم به او و دین او ایمان بیاورم، باید خودم را برای تبعات آن نیز آماده می کردم، اما گمان نمی کردم دوستان من اینقدر بی رحم باشند که پس از تغییر عقیده من و گرایش به اسلام و پذیرش امامت او، مرا تنها بگذارند و بر من سخت بگیرند. من در آن شهر غریب بودم، کسی را نداشتم. آنها من را در این شهر و در دیار غربت تنها گذاشتند و رفتند. امام اما مرا فراموش نکرد، همانطور که در لحظه لحظه ی مناظره من را و حق را فراموش نکرد.
کسی را فرستاد دنبالم و شب من میهمان او شدم. پس از آن، از من دلجویی کرد و فرمود: این لباس تنم به علاوه این مرکب و ده هزار درهم هدیه به تو که مسلمان شده ای. اینجا در امان نیستی. به بلخ برگرد و از طرف من امور مربوط به وجوهات شرعی و صدقات و زکات را به عهده بگیر.
هنوز از خانه او بیرون نیامده بودم که فرستاده مأمون و فضل از راه رسیدند. آنها هر کدام هدایایی را برای من فرستاده بودند. اما آبروی رفته آنها با این چیزها باز نمی گشت.

آن روز بهترین روز عمر من بود. انگار تازه متولد شدم.


مطالب مرتبط