از اصفهان به زیارت امام رضا علیه السلام می آمدم شخصی با ما هم سفر شد، وقتی که متوجه شد ما زائر امام رضا علیه السلام هستیم، خود را بیشتر به ما نزدیک کرد. ولی...

توسل خالصانه به امام رضا علیه السلام

توسل خالصانه به امام رضا علیه السلام

راوی: آیت الله فقیه ایمانی

از اصفهان به زیارت امام رضا علیه السلام می آمدم شخصی با ما هم سفر شد، وقتی که متوجه شد ما زائر امام رضا علیه السلام هستیم، خود را بیشتر به ما نزدیک کرد. ولی به دلیل شرایط زمان و سخت گیری ساواک نسبت به روحانیت، ما به او خوش بین نبودیم.
به تهران که رسیدیم او با اصرار تمام ما را به منزلش دعوت کرد، ما قبول نمی کردیم امّا او آنقدر اصرار کرد که ناگزیر پذیرفتیم. منزلی اعیانی داشت و پذیرایی بسیار مفصلی از ما به عمل آورد. شب را نزد او ماندیم و چون متوجه تردید ما نسبت به خود شده بود، برای رفع تردید ما دلیل دعوت ما به منزلش را توضیح داد.
ابتدا گفت: حتماً از خود می پرسید که این شخص در عین ناشناسی، چرا ما را به خانه اش دعوت کرد؟ این خانه مال امام رضا علیه السلام است، هر چه دارم مال آن حضرت است، همین دو چشمی که به شما نگاه می کنم مال آن حضرت است و شما همه زائر آن حضرت هستید، این خدمت به شما را من به حساب امام رضا علیه السلام انجام می دهم و منتی بر شما ندارم.
علاقه مند شدم او را بیشتر بشناسم. گفت: من در کودکی پدر خود را از دست دادم. بعدها مادرم از ناگزیری، ازدواج کرد امّا ناپدری ام نسبت به من بسیار سختگیر و بداخلاق بود. این سختگیری و بداخلاقی به قدری زیاد شد که توان تحمل را از من گرفت و من تصمیم گرفتم از منزل فرار گرفتم.
راه بیابان را در پیش گرفتم. شب فرا رسید و من هیچ پناهگاهی برای خود نیافتم. تنها و غریب، تشنه و گرسنه، ترسان و لرزان ...
دیده بودم که مادرم به امام رضا علیه السلام متوسل می شود. من هم به امام رضا علیه السلام متوسل شدم. عرض کردم آقا من یتیم هستم، پدری ندارم که به فریادم برسد، شما که امام رئوف و مهربانی هستید به دادم برسید. این جملات ورد زبانم شده بود که دیدم یک ماشین با فاصله تقریباً 100 متر از من ایستاد، راننده از ماشین پیاده شد و به طرف من آمد.
پرسید کی هستی به کجا می روی؟ گفتم: جایی ندارم، نمی دانم به کجا می روم! گفت: یک لحظه ندایی به گوشم رسید و امام رضا علیه السلام به من فرمودند: برو آن پسر بچه را به خانه خود ببر. مرا با خود به خانه اش برد و بسیار مورد احترام و تفقد قرار داد.
همواره می گفت: تو سفارش شدة امام رضا علیه السلام هستی. او روزها مرا با خود به در مغازه اش می برد و برای من از پدر مهربانتر بود. سالها گذشت. وقتی به سن ازدواج رسیدم برایم زن گرفت، خانه ای خرید و سرمایه ای به من داد و من تمام این مال و منالی که دارم و زن و زندگی خود را متعلق به امام رضا علیه السلام می دانم. من از خودم چیزی ندارم.
از او خواستیم داستان چشم هایش را هم بگوید، گفت: در زلزله فردوس به همراه برخی از خیرین تهران، برای خانه سازی روانه آن شهر شدیم. در آنجا هنگام شلنگ گرفتن آهک ها، نمی دانم چه اتفاقی افتاد که آهک ها به صورتم پاشید و مقداری به داخل چشمهایم ریخت. من از ناحیه دو چشمم دچار سوختگی شده و نابینا شدم. در تهران نزد متخصصان زیادی رفتم. فایده ای نداشت و در نهایت هم اطبّا گفتند: امیدی به بینایی شما نیست.
به خانوادة خود گفتم: دیگر مرا نزد هیچ پزشکی نبرید فقط مرا به مشهد نزد امام رضا علیه السلام ببرید.
در مشهد رفتم پشت پنجره فولاد و به امام رضا علیه السلام متوسل شدم. عرض کردم: آقاجان؛ من از طفولیت وامدار شما هستم. مال و منال، آبرو و زن و فرزند، هر چه دارم از شماست، حال نابینا شده ام آن هم در راه خدمت رسانی به خلق خدا، عنایتی کنید بینایی مرا به من باز گردانید، آنقدر منقلب شدم که از حال رفتم.
در آن حال امام علیه السلام به من فرمودند: بلند شو! ... عرض کردم: آقا من جایی را نمی بینم، فرمود: من می گویم بلند شو، به خود تکانی دادم و بلند شدم، متوجه شدم که همه جا را می بینم. من هر چه دارم، حتی چشمانم را هم، از امام رضا علیه السلام دارم.

منبع: کتاب ذره و آفتاب، معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی آستان قدس رضوی


مطالب مرتبط