۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ 159 69.7 KB 30 0

داستان دندان آسیاب بزرگ قسمت چهارم

تازه تو هپروتم کلی هم باهاشون زندگی می کردم، دعوامون می شد، آشتی میکردیم، مهمونی می رفتیم، اینم بگم همیشه اونا میومدن منت کشی ها..
بعدهم بهروز سرش را برگرداند و به مادرش که کنار پنجره آشپزخانه ایستاده بود خیره شد، آهی کشید و گفت: ولی یا پاتک دخترا رو میخوردیم یا بابا ننه مون. الانم دیگه به ازدواج فکرنمی کنم دیگه دل ودماغ دل بستن هم ندارم اصلا مگه زندگی مجردی چشه؟
-نه تو رو خدا بیا دل ببند. دلبندم اگه چند سال پیش فقط بهت جواب رد می دادند الان دیگه با این سنت همین که بگی کار ندارم با تیپا پرتت می کنند بیرون اگرم خانواده خرسندی باشن که موجبات خنده و شادی شان را فراهم می کنی ولی کلا دختر بی دختر...
- یه جوری با آدم حرف میزنی که انگار چه آدم بی مسولیتی هستم. آزمون استخدامی نبوده که نداده باشم ولی از ما بهترون زیادن. سرماهمیشه بی کلاه میمونه.
- آخی عزیزم! مسولیت و آمادگیت برا ازدواج از خر وپفای صبحت معلوم بود. آقابهروز با مسولیت درخواب ناز و مامان طفلکی اندر صف نانوایی.
مورچه خنده رندانه ای کرد وگفت راستی خوب شد تو هپروت هات بچه دارنشدین وگرنه الان این همه بچه بی مادر رو چطوری می خواستی بزرگ کنی.
اگه بابای بیچاره ت یادش بره آشغالا رو بذاره دم در، بعید هم نیست سالها آشغالا روی هم جمع بشه و بوی گندش کل محله رو برداره اما توحتی به ذهن پویات خطور نکنه بوی آشغاله. فوق فوقش فکر می کنی بوی دماغ سوخته اعضای گروهه که تو کل کل کم آوردن.
بهروز که داشت کم کم ازکنایه های مورچه عصبانی می شد گفت: توهیچ میدونی من لیسانس دارم میدونی مدرکم رواز کدوم دانشگاه گرفتم؟ میخوام جایی برم که ازتخصصم استفاده کنم شان من اجازه نمیده هرجایی کارکنم.
مورچه لبخندی زد و گفت: گفتی لیسانس؟ نگاهی به جمعیت مورچه ها انداخت و گفت: این مورچه رو می‌بینی کنار سینی شیرینی وایستاده؟ اون کارش اینه که مواظب باشه کسی دوتا برنداره. مدرکش رو از بهترین دانشگاه مون گرفته و مشغول نوشتن تز دکتراشه. نصف تو هم اداواطفار نداره.
هنوز حرف مورچه تمام نشده بود که صدای داد و فریاد مادر بهروز بلندشد: پسره شکم شل، چندبار گفتم به آجیل های داخل پلاستیک دست نزن. آخه من اینارو کجا قایم کنم پیداش نکنی عمواینا دارن میان عید دیدنی من کی برم دوباره آجیل بخرم.
مورچه تعجب کرده بود اما بهروز که انگارهمه چیز برایش طبیعی شده بود گفت: تعجب نکن کارداداش بهزاده تمام عمرش رو داخل یخچال وکابینت آشپز خونه درحال کشف کردن خوراکی هاییکه مامان قایم کرده. طفلک مامان تواین ایام عید مدام باید کشیک آشپزخونه روبده که یه وقت مورد حمله بهزاد قرارنگیره.
بهروز سرش راتکان داد وگفت : اگه مامان بفهمه من اسپانسر عروسی مورچه ها شدم و شیرینی های عیدمون روسرمورچه ها حلوا حلوا میشه که دیگه رسما عاق والده میشم
-اسپانسر چیه ؟ بانیه خیر شدی. راستی یکی ازمهمون هاکه از خونه همسایه برای عروسی اومده میگفت دختر همسایه، رعنا خانم، چندبار تعریفت رو پیش مامانش کرده.


مطالب مرتبط