دوره ی ابتدایی و راهنمایی را با ممتازی گذراند، سیکل داشت که وارد حوزه شد، آنقدر باهوش و متعهد بود که دروس مقدماتی حوزه را به جای ده سال، هشت...

scene_01

پدری شجاع

دوره ی ابتدایی و راهنمایی را با ممتازی گذراند، سیکل داشت که وارد حوزه شد، آنقدر باهوش و متعهد بود که دروس مقدماتی حوزه را به جای ده سال، هشت ساله تمام کرد، پایان نامه سطح سه اش را به زبان عربی نوشت و با معدل 18 از آن دفاع کرد، فقط شاگرد نبود،کفایه الاصول که آخرین و سخت‌ترین کتاب اصولی حوزه است را در مؤسسه جوادالائمه علیه السلام قم و حلقات الاصول شهید صدر را در جامعه المصطفی العالمیه تدریس می‌کرد. با همه ی اینها برادران و دوستان طلبه اش از تدریس و پیشرفت های او بی خبر بودند، بس که متواضع بود و خاکی، نامش را اتفاقی توی لیست مدرسین حوزه دیدند، اما او می خواست شاگردی کند، این بار در محضر حضرت زینب علیها السلام

***

خوشتیپ بود و شیک پوش، نه اینکه هر لباسی را تن کند و برای خرید لباس هی توی بازار باشد، چند دست لباس مناسب داشت، همیشه اتو کرده و مرتب. بین رفقا معروف بود به معطر بود و تمیزی. فوتبال، والیبال و ورزش های رزمی تفریحات مفرح زندگی اش بودند، در کاراته و شنا مقام داشت، درس خواندنش بجا بود، تفریح و صله رحمش بجا. همه ساعات روزش را برنامه‌ریزی می کرد، توی بعضی روزها مجبور بود شش صبح تا ۱۰ شب در کتابخانه باشد اما برای صله ارحام که از شهرستان می‌آمدند کم نمی‌گذاشت، برای جبران آن از خواب خود کم می کرد. می خواست مطیع باشد، مطیع حرف رهبرش که می گفت:« تحصيل، تهذيب نفس و ورزش سه عامل اصلي پيشرفت جوانان است»مهدی در هر سه حوزه نمونه بود.

***

نماز تمام شده بود و مهدی با لبخند منتظر بچه بود، همسرش می گوید: دو دختر من موقع شهادت پدرشان ۲ و ۴ ساله بودند ایشان بیشتر نمازهای یومیه را به همراه بچه‌ها به مسجد می‌رفت آن‌قدر با حوصله با آنان رفتار می‌کرد برخی اوقات برای آماده شدن آن‌ها آن‌قدر صبر می‌کرد که یک نماز تمام می‌شد. مهدی عقیده داشت باید زیبایی حجاب را از همان کودکی توی وجود دخترهایش نهادینه کند، یک حجاب اختیاری و شیرین، به خاطر همین هر وقت چادر سر می کردند جایزه و هدیه شان به راه بود. وقتی داشت عازم سوریه می شد به دخترها فکر می کرد، به دختران سوری که تن و جانشان می لرزید، مگر آنها با بشری و فاطمه ی او چه فرقی داشتند؟

***

روز اعزام نزدیک بود و هر لحظه نشاط و نورانیت، سیمای آرام مهدی را دلنشین تر می کرد، با همسر و فرزندانش صحبت کرده بود، مثل همیشه با برنامه می رفت، مادر که با شیرپاک،غیرت حیدری و حب اهل بیت را در دل مهدی کاشته بود بی قرار بود، اما مهدی می گفت: نمی توانم در کنار همسر و فرزندانم باشم در حالیکه در مقابل چشم کودکان سوریه و عراق، والدینشان سر بریده می شوند؛ آموخته های من از اسلام و تحصیل دروس حوزوی چنین اجازه ای به من نمی دهد سرانجام در منطقه ی بصری الحریر،روز ۳۱ فروردین ۱۳۹۴، مصادف با اول ماه رجب میلاد امام محمدباقر علیه السلام در 30 سالگی اذن شهادتش را گرفت.

***

سپاه بعد از چند ما جست و جو خبر داد که پیدا کردن پیکر مهدی مقدور نیست، همسر شهید می گوید: وقتی این را شنیدم لبخند زدم، چون ایشان پیش از شهادت به من گفتند زحمت تشییع جنازه‌ام را هم به مردم نمی‌دهم. وقتی تلاش برای برگشت پیکر ایشان می‌کردند من گفتم با این جمله‌ای که شهید گفتند بعید می‌دانم برگردد و سپاه پس از مدتی به ما اعلام کرد که تلاششان برای پیدا کردن پیکر ایشان به جایی نرسیده است حالا بشری و فاطمه توی نقاشی های کودکی شان یک خورشید بزرگ نارنجی رنگ می کشند، خورشیدی که برایشان نماد پدر است، پدری شجاع، ممتاز، با ایمان و ولایی که با عقل و درایت راهش را انتخاب کرد، پدری که تا همیشه به وجودش افتخار خواهند کرد. حجت الاسلام محمدمهدی مالامیری اولین روحانی شهید مدافع حرم حضرت زینب علیها السلام بود.

فاطمه دولتی


مطالب مرتبط