۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ 163 69.7 KB 38 0

داستان دندان آسیاب بزرگ قسمت پنجم

متعجبانه شاید هم خوشحالانه گفت:رعنا؟
تاحالا اسمش رو نشنیدم البته من با داداشش بهرام یه حال و احوال اینترنتی داریم بچه باحالیه اما درمورد خودش هیچ چی نمیدونم داداشش هم چیزی بروز نداده که اصلا خواهر داره.
مورچه با تعجب پرسید داداشش؟
- اره بهرام. اسمش بهرامه
بهروز با گفتن اسم بهرام به پنجره اتاق همسایه نگاهی کرد و مثل فنر از جایش پرید. همچنان که مشغول دویدن به سمت اتاقش بود گفت: این جماعت چندمیلی متری من رو ازکار و زندگی انداختن معلوم نیست ازدیروز چقدر این بهرام بهم اتک زده. نابودشدم.
مورچه اما هیجان زده از کشف مهمش به طرف اتاق رعنا نگاهی کرد و گفت: ای دل غافل آقا بهروز خبر نداری این آقا بهرام اتک اصلی روکجا بهت زده. خدارو شکر که مارو آدم خلق نکردی خداجون، حداقل ما از چندتا همسایه این ور و اونورمون خبرداریم .
اینا حتی نمیدونن همسایه شون یه دونه بچه داره اونم رعنا خانمه نه آقا بهرام.
مراسم عروسی شروع شده بودوملکه داشت مراسم رو اجرا می کرد.
کنار تخت ملکه سفره هفت سین زیبایی پهن شده بود مورچه های کارگر از هر کدام از سین های سفره ی خانه بهروز مقداری کش رفته بودند.
مورچه به درخت تکیه داده بود و به عروس و دامادها نگاه میکرد او به مورچه های نری که کنارعروس هایشان بودند حسودیش میشد. چندبار مادرش حرف دخترخاله را پیش کشیده بود انگار فهمیده بود دندان پسرش پیش دختر خاله گیرکرده اما مورچه درانتظار بهتر شدن اوضاع اقتصادی اش ترجیح می دادمدتی صبرکند. اما با دیدن بهروز ترسیده شده بود. ازاینکه شاید روزی برسد که دلش دل و دماغ دوست داشتن دخترخاله رانداشته باشد و بادیدنش تالاپ تلوپ نکند وحشت داشت.



مطالب مرتبط